تبليغاتX
پس مانده هاي ذهن من

پس مانده هاي ذهن من

همیشه دلم در غم مهر اوست / شب و روزم اندیشه ی چهر اوست ....

اطلاعیه !

من دوباره می نویسم

در این وبلاگ

www.sokhanemoalagh.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 11:3  توسط آرش (حامد ) حسینی خواه  | 

بدرود


هر آغازی رو انجامی هست !

آغاز این وبلاگ شهریور پارسال بود و پایانش در بهمن امسال ...

می دونین من از پست های خداحافظی وبلاگ ها اصلا خوشم نمیاد ، چون خاطره ی خوبی ندارم !

هنوز خوب یادم هست ! تابستون سال سوم بعد از امتحان های نهایی ، وقتی آخرین پست وبلاگ سارا رو خوندم و عاشقش شدم ! عشقی که زندگی من رو تغییر داد و تا ابد بهش مدیونم ، گرچه مثل بقیه ی عشق ها نافرجام بود !

خلاصه هر وقت میخام پست خداحافظی بنویسم ، یاد سارا می افتم ! عجیبه که هنوز که هنوزه بعد از چهار سال یادم مونده !

اون پست آخرش بود و آغاز کار من ... !

بگذریم !

میخام یه مروری در این وبلاگ بکنم ! یادمه اوایل هدفم از زدن این وبلاگ حرف زدن و مثلا آگاهی دادن به ملت بود ! مثل هر جوون تازه کاری که آرزوی اصلاح ملت رو با نوشتن و یه سری حرف ها داره !

یادمه اوایل هنوز اندک شعله هایی از مذهب درونم بود ! طرفدار قیصر امین پور و جلال آل احمد بودم !

کم کمک عوض شد ! نخستین سروده ی جدی و خوبم رو اینجا گذاشتم با عنوان " پهلوانان هرگز نمی میرند " که برای رستم بود و شاید هنوز هم بهترین باشه !

اون سروده رو به سیاوش کسرایی تقدیم کردم ، البته هدف سرودنش یه دختر بود ! می بینی به همین سادگی دارم اعتراف می کنم !

اما دیگه کم کم که بزرگ شدم ( البته از نظر سن ! ) فهمیدم با این وبلاگ نوشتن ها کاری رو نمیشه درست کرد و اصلا یکی باید پیدا بشه خود من رو دست کنه ،

دیگه حالت موعظه مانند وبلاگم عوض شد و بیشتر شعر می گذاشتم و به قول یه بنده خدایی کپی پیست !

یکبار زود عاشق چشم هایش شدم و زود فارغ ! البته بیشتر از باباش ترسیدم ! چون سبیل های خطرناکی داشت و هر روز دخترش رو می رسوند دانشگاه

یه بار دیگه تو اسفند عاشق شدم ! و همینجور ادامه پیدا کرد و البته نا تموم موند ...

اما دوران زیبایی بود ! اگه مطالب وبلاگ رو از بهار به بعد ببینید ، می فهمید که به طرز واضحی پست ها رمانتیک و عاشقانه شدن !

خلاصه گذشت و گذشت و گذشت

تو این یک سال و نیم که این وبلاگ با من بود ، مثل بچه ام بود !

تقریبا هر روز بهش سر زدم

اینجا دوست های خوبی پیدا کردم ، بعضی هاشون از اول با وبلاگ بودن ، بعضی ها از وسط ها و بعضی ها هم همین اواخر

واقعا دوست های خوبی بودن ، از وبلاگ خیلی هاشون استفاده کردم و چیز یاد گرفتم ...

اما چه میشه کرد که باید رفت !

هر اومدنی رو رفتنی هست و هر آغازی رو انجامی

هنوز تموم نشده ! می خام پست آخری رو یه ذره بیشتر شر و بر بگم ( دقیقا جمله ای بود که سارا به کار برده بود ! )

دیگه دانشکده تموم شده و من یک ماه دیگه امتحان دارم ، که اگه به امید خدا قبول شدم می تونم برم بیمارستان ،

الان که فکر می کنم دوران دانشکده تموم شده یه ذره غمم می گیره ! اون دوست بازی های بچگانه ، اون سلام های دزدکی که نکنه کسی بفهمه یا بو ببره ! دیگه همه چی تموم شد

تو این دو سال و نیم دانشکده خیلی ها از من رنجیدن

من از طریق این وبلاگ ( چون وسیله ی دیگه ای ندارم !) می خام از همه عذرخواهی کنم

ای دوست گرامی ! ای همکلاسی عزیز !

ای کسی که این مطلب رو می خونی و می دونی که کسی از من رنجیده و ناراحته !

تو رو به اجدادت برو بهش بگو که حامد ازت عذر خواهی می کنه و از ته دل میخاد که ازش ناراحت نباشی !

حامد پشیمون نیست از کاری که کرده ! اما نمی خاد تو از دستش ناراحت باشی !

من پشیمون نیستم از کارایی که کردم ! یه مرد واقعی هیچ وقت پشیمون نمیشه از کاراش ،

چون هر کاری ، عکس العمل یه کار دیگه است ، هیچ جرمی بدون دلیل اتفاق نمی افته

اما به هر حال من از همه حلال بودی می طلبم !

ای دوستی که میومدی اینجا و بحث های مذهبی کردیم با هم ! اگه از من رنجیدی من رو ببخش و برام دعا کن

..

من دیگه آدم سابق نیستم و نمی شم ! شاید به همین خاطره که دیگه این وبلاگ رو ادامه نمیدم ، چون دیگه آدم این وبلاگ نیستم !

می خام برم ! برم تا همه چیز رو تجربه کنم ، امیدوارم مثل همیشه دیر نرسم !

اما چرا این وبلاگ رو پاک نمی کنم ؟!

دلیل اولش اینه که بعد از امتحان علوم پایه می خام بیام یه دور تمام پست ها و نظرات رو بخونم تا یادم بمونه که کی بودم و چی شدم و چه اتفاق هایی افتاده

اما دلیل دیگه اش اینه که در این وبلاگ مطالبی هست که شاید به درد دیگران بخوره

زیباترین حادثه ای که در این وبلاگ نویسی برای من اتفاق افتاد که یک روز یک مادر گرامی برام کامنت گذاشت که فرزند کوچکش داشته سرود ای ایران رو با خودش زمزمه می کرده و این مادر گرامی به دنبال مطلب درباره این سرود جاودانه می گشته که به وبلاگ من حقیر رسیده و استفاده کرده

این زیباترین خبری بود که در زندگیم شنیدم

...

خب دیگه کم کم داره حرف هام ته می کشه !

وایسین ببینم حرف دیگه چی دارم بزنم

آها ! راستی اگه کسی با من کار داشت به این آدرس میل بزنه ( گرچه فکر نکنم کاری پیش بیاد !)

aarash.alborz@yahoo.com


خب ای هم کلاسی ها ! دوست ها و هم میهن ها !

این آخرین سروده ام هست که به همه ی شما یاران و همراهان تقدیم می کنم :


بدان ای هم وطن

ای هم نفس با من

غم من تو !

همه درد تو در جانم

به هر سن و به هر سالی

به هر جای زمین باشم

به مهرت بسته پیمانم

امیدم این بود فردا

پس این روزگار تیره و روشن

اگر باشم و یا گرنه ،

به هنگامی که می افتی به یاد من

نشیند بر لبت گل واژه ی خنده

و اندک هم نم اشکی

به یاد مهر ها و دوستی هامان

بیافشانی


بیا ای هم وطن

دستان ما با هم

پلی باشد برای کودک فردا

بسازیم خانه ای از عشق

بود خاک و گلش از مهر

پی اش از خون و جان ما


به هر جای زمین باشم

سرم غرق است در اندیشه ی مهرت

که ما از خاک ایرانیم

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمی کاهم

امید باز دیدارت

در این دنیا و یا

دنیای دیگر هم ،

اگر باشد ،

تو را من چشم در راهم


آرش ...


خب دوستان دیگه به خداحافظی و بدرود آخر نزدیک می شیم

امیدوارم همه پیروز و شاد باشید

این دو بیت آخر از حکیم هم باشه به عنوان بدرود ....


که من عاشقم همچو بحر دمان

از او بر شده موج تا آسمان

همیشه دلم در غم مهر اوست

شب و روزم اندیشه ی چهر اوست


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 23:37  توسط آرش (حامد ) حسینی خواه  | 

ایران ایران


اگه بهم بگی ایرانی دروغ گویه

اگه بهم بگی ایرانی ریا کاره

اگه بهم بگی ایرانی دزده

ایرانی ظالمه ! مظلومه

هوای ایران مزخرفه

آدماش مزخرفترن

همه چیش و همه جاش مزخرفه

اگه آدماش دلگیرن

اگه موسیقیش غمناکه

من هیچ جوابی ندارم که بهت بدم

سکوت می کنم

روم رو بر می گردونم

بغض می کنم

زمزمه می کنم


اگر ایران به جز ویران سرا نیست

من این ویران سرا را دوست دارم

اگر تاریخ ما افسانه رنگ است

من این افسانه ها را دوست دارم

نوای نای ما گر جان گداز است

من این نای و نوا را دوست دارم

تمام عالم از آن شما باد

من این یک تکه جا را دوست دارم

اگر آب و هوایش دلنشین نیست

من این آب و هوا را دوست دارم

به شوق خار صحراهای خشکش

من این فرسوده پا را دوست دارم

من این دلکش زمین را خواهم از جان

من این روشن سما رو دوست دارم

اگر آلوده دامانید ، اگر پاک

من ای مردم ، شما را دوست دارم


حسین پژمان طاهری




خدانگهدار

.

.

.

تا چند وقت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 13:22  توسط آرش (حامد ) حسینی خواه  | 

سه حادثه ی دردناک !


با اینکه امروز خوب آغاز شد و میلاد دوست گرامی م بود ،

اما در ادامه سه تا مطلب خیلی اذیتم کردن ،

اول اینکه کتاب " خلقیات ما ایرانیان " از محمد علی جمالزاده رو خوندم که خیلی اذیتم کرد

یعنی دوستای من ! هر رویه ( رویه به جای صفحه ) این کتاب 150 رویه ای عذابی بود که من می کشیدم و می خوندم ،

در واقع کتاب پر بود از صفات زشت و کج ما ایرانی ها ! اکثرا نقل قول از مهاجران اروپایی یا حتی سخن های خود ایرانی ها !

الان که فکر می کنم حق با دوستامه !

هر وقت کسی زبان به انتقاد از میهن می گشایه ( چقد ادبی شد ! ) من پرخاش می کنم و به هر حال روی خوش نشون نمی دم ، اما الان می فهمم اون بنده های خدا هم حق دارن و شاید دلشون بیشتر از من متعصب حتی می سوزه برای مهین !

الان حال و حوصله ندارم که گزاره هایی از این کتاب رو بنویسم ، شاید بعد ها بیشتر نوشتم در موردش !

فقط اینو بگم بهتون التماس می کنم که این کتاب رو تهیه کنید و بخونید ! گرچه کتابش ممنوع الچاپه ! چون در ممکلت امام زمان هیچ صفت نکوهیده و بدی وجود نداره !

بذارید درد بکشید ! بذارید زجر بکشید ! حداقل خودتون رو بهتر می شناسید !

گهگاهی در نظر ما ، بد خلقی ها و کژی هامون میاد ، اما به مدد ذهن توانگر و مکارمون ، خودمون رو حتی گول می زنیم و ماسمالی می کنیم !

اما وقتی این عیوب رو به صورت نوشته بخونیم شاید بیشتر تاثیر کنه

حادثه ی دوم ،

دیدم فیلم " گاو " بود !

درسته که فیلم نامه اش رو تو دبیرستان خونده بودیم ! اما یا اون زمان من شعورم نمی رسید یا درست نتونسته بودم تصویر کنم داستان رو

امروز که فیلمش رو دیدم حسش کردم !

بدترین بلا فقره !

من قدیم فکر می کردم که دروغ بدترین بلاست ، اما الان دارم فکر می کنم فقر از دروغ بدتره !

واقعا عذاب دهنده بود ،

اما بیچاره غلامحسین ساعدی که با تصویر کردن این بدبختی معلوم نیست که اون چه عذابی کشیده و چند بار زنده شده و مرده !

امروز از جورج اورول می خوندم که نویسنده با نوشتن هر کتابی داره شکست می خوره و تضعیف میشه ! الان که این موضوع گاو رو حس می کردم ، می فهمم که به سر نویسنده چی اومده !

خیلی تلخ بود !

و حادثه ی سوم

شنیدن سخنانی راجع به این جناب مختار بود که ذهن خیلی از ایرانی ها رو به خودش مشغول کرده !

حالا فارغ از هر سخنی ! مختار چه خوب ! چه بد ! چه آدمکش ! چه صلح جو

هر چی و هر کس

فارغ از هر چی !

مختار به ما چه ؟؟!!!

چرا باید مختار قهرمان ذهن جوون ها بشه !

مگه ممکلت ما قهرمان نداره ؟!!!

پس بابک خرمدین ؟ پس یعقوب لیث صفاری ؟ پس ابومسلم ؟

اینا کجا رفتن ؟!

شاید آرش و رستم و سیاوش افسانه باشن ، اما این ها که دیگه حقیقت اند ؟!!

چرا باید درباره یک عرب جنگاور و دلاور فیلم و سریال های راست و دروغ بسازیم و ذهن مردم رو مشغول کنیم ، اما کمتر جوونی بدونه بابک خرمدین کی بوده و چه کرده ؟!

!

ای دریغ

ای دریغ

ای دریغ


من ! تو ! هم میهن ! هر کی هستی این سروده ی بهار رو به صدای بلند بخون ! برای خودت ! برای خانواده ت ! برای دوست !


این دود سیه فام که از بام وطن خواست….از ماست که بر ماست

وین شعله سوزان که برآمد زچپ و راست…از ماست که بر ماست

جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم….با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست….از ماست که بر ماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم….بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم ، آتش ما در شکم ماست….از ماست که بر ماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است….زین قوم شریف است

نه جرم ز عیسی، نه تعدی زکلیساست….از ماست که بر ماست

گوییم که بیدار شدیم!این چه خیالیست؟….بیداری ما چیست؟

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست….از ماست که بر ماست



پی نوشت : از همه با مزه تر می دونین چیه ؟

این که بیشعور ترین آدم ها ادعای بیداری و اگاهی می کنین و در صدد اصلاحن !!!


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 0:56  توسط آرش (حامد ) حسینی خواه  | 

میلاد !


امروز میلاد حامد بود ! نه این حامد ! یه حامد دیگه !

خیلی خوشحال بودم که میلاد دوست صمیمی و قدیمیم هست

اینطور مواقع آدم یادش میاد که هنوز دوستاش رو دوست داره و مهر می ورزه

امروز کلی حادثه ی با مزه پیش اومد که تا عمر دارم یادم می مونه !

واقعا داستان های ما داستان های دن کیشوت هست ! حیف که سروانتس نداریم که اینا رو بنویسه !

...

این سروده ی فریدون مشیری رو تقدیم می کنم به حامد عزیزم ، حیف که نمیاد وبلاگم رو بخونه !


دل من دير زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

 

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

 

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

 

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

 

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .



+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 0:20  توسط آرش (حامد ) حسینی خواه  | 

سالروز عارف قزوینی


خوابند وزیران و خرابند ویکلان

بردند به تاراج همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند به یک خانه ی ویران

یا رب تو ستان داد فقیران ز امیران




درود به روان پاک سراینده ی ملی ، عارف قزوینی

امروز دوم بهمن ، سالگرد ابوالقاسم عارف قزوینی هست ،

سراینده ی جاودان تصنیف های از خون جوانان وطن ، گریه کن و ....

هنوز که هنوزه تصنیف های عارف رو همه جا زمزمه می کنن ، درست هست که عارف سال های زیادی رو در انزوا زیست و تنهایی برای میهن عزیزش گریه می کرد ، اما بعد ها بیشتر از عارف شنیدیم

می دونین که سال های پیش ، زنده یاد مشکاتیان گروه موسیقی رو با نام عارف دایر کرده بود و همچنین سی دی ها و کتاب های زیادی در مورد عارف و به یاد عارف نوشته و منتشر شده و میشه ...



پس عارف قزوینی آنچنان غریب نیست ، بر عکس زندگیش

این سراینده ی دل سوخته در خانواده ی نسبتا مذهبی پرورش یافت ، و اون طور که من می دونم ابتدا مداح اهل بیت بود و تقریبا با آواز از همان زمان آشنا شد ...

به قول دکتر باستانی پاریزی عارف قزوینی چند ویژگی رو داشت که اگه یک مرد تنها یکی از این ویژگی ها رو داشت خوش بخت بود :

صدای خوبی داشت ، خط خوبی داشت ، نثر خوبی داشت ، شعر خوب می گفت و ...


عارف مثل بقیه شاعر ها بسیار حساس و زود رنج بود ، از کسایی بود که روز ها به انقلاب و شب ها رو به عیش و عشرت می گذروند ، طوری که من می دونم با چهار تا از دختر های ناصر الدین شاه عشق بازی کرده بود !! ( ما رو باش !! با یکی هم نمی تونیم بسازیم ، اون وقت عارف چهار تا شاهزاده رو .... ! واقعا معلومه که انسان با عرضه و با جنمی بوده ! همین ها بزرگ می شن دیگه ! )

اما از دروغ و ریا متنفر بود ، طوری که خودش به این واقعیت اعتراف کرده بود ،

و همچنین داستان جالب دیگه اینکه پدر عارف ارثی رو گذاشته بود که عارف با اون پول برای پدرش خیرات کنه ، اما چون عارف می دونست که پدرش در دنیا آدم خوبی نبوده ، تمام پول ها رو شراب خرید و برای آمرزش روح پدرش نوشید !!!

خلاصه این عارف بزرگوار کاری نبود که برای میهن نکرد ...

تصنیف انقلابی ساخت

اسلحه به دست گرفت

هنگام اشغال میهن برای مبارزه با انگلیس و روسیه به عثمانی مهاجرت کرد و چقدر عذاب هم در این سفر که ندید !

هنگامی که فهمید آذربایجان رو ترک های عثمانی می خوان که از ایران جدا کنند ، در تبریز رفت و در جمع آذربایجانی ها به زبان ترکی فحاشی کرد و اون رو زبان مغول ها خوند و آذربایجان رو عضو جدانشدنی ایران و مهد زرتشت خواند  ...

هنگام قیام کلنل پسیان ، به کمک کلنل رفت و با کلنل جنگید ، و بعد از کلنل میشه گفت که دیگه عارف به پایان رسید و سال های بعد رو در انزوا سر کرد ...

جمهوری خواه بود و بعد ها مخالف رضا خان !

آزاده آزاده آزاده !

واقعا هر چقدر از آزادگی این بزرگ مرد ایرانی بگم کم گفتم !

ارادتمند حضرت زرتشت

دیگه نمی دونم چی بگم که بتونم توصیف این بزرگ مرد رو بکنم ،

در کلام آخر باید بگم که عارف در فقر مطلق و غریبی در گذشت و هیچ زن و بچه ای نداشت ،

تمام وجودش رو در اشعارش و تصنیف هاش برای ما گذاشت !

ای کاش که قدر بدونیم !


...

بعد از این تفاصیل نمونه هایی از اشعار حضرت عارف رو براتون می ذارم !

....

در وصف مجاهدان مشروطه :


از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان ، سرو خمیده

در سایه ی گل بلبل از این غصه رمیده

گل نیز چون من در غمشان جامه دریده

چه کج رفتاری ای چرخ

چه بد کرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری

نه آیین داری ای چرخ

از اشک و همه روی زمین زیر و زبر کن

مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

غیرت کن و اندیشه ی ایام بتر کن

وندر جلوی تیر عدو سینه سپر کن

چه کج رفتاری ای چرخ .

....

در سوگ سر بریده کلنل پسیان :


این سر که نشان سر پرستی است

ومروز رها ز قید هستی است

با دیده ی عبرتش ببینید

این عاقبت وطن پرستی ایت

...

برای میهن :


ناله ی مرغ اسیر این همه بهر وطن است

مسلک مرغ گرفتار قفس همچو من است

فکری ای هم وطنان در ره آزادی خویش

بنمایید که هر کس نکند مثل من است

جامه ای کو نشود غرق به خون بهر وطن

بدر آن جامه که ننگ تن و کم از کفن است



لحظاتی قبل از مرگ


ستایش مر آن ایزد تابناک

که پاک آمدم پاک رفتم به خاک


....

و در آخر هم سروده ی کامل این بزرگوار رو درباره آذربایجان همیشه ایرانی می نویسم


جه آذرها به جان از عشق آذربایجان دارم

من این آتش خریدارم به جانم تا که جان دارم

پرستشگاهم این آتش بود گو هستیم سوزد

که اش زآتشکده ی زرتشت در این دودمان دارم

به بی پروائی من کس در این آتش نمی سوزد

مرا پروانه ، چون پروانه کی پروای جان دارم

مرا قومیت از زرتشت و گشتاسب بود محکم


به پیشانی باز این فخر از پیشینیان دارم

مسلمان یا که ترسا این دو در دستور ملیت

ندارد فرق زآن بیگانگی با این و آن دارم

بکن ترک زبان ترک که از تاریخ خونینش

من از خون لاله گون کوه ارس دشت مغان دارم

به رغم آنکه با ملیت ما دشمن است ای دوست

مکن منعم که از جان دشمنی با این زبان دارم

تو باید عذر این ناخوانده مهمان را از این منزل

بخواهی دزد را من دوست تر ز این میهمان دارم

زبانی کو ندارد جز زیانکاری ببر او را

برای قطعش از تیغ زبان خوش امتحان دارمپ

رها کن یادگار دوره ی ننگین چنگیزی

برادر گشتگی با دوره ی چنگیزیان دارم


تو گر کور و کرو لال و خمش باشی از این بهتر

که گویی از زبان تر ک و تازی این نشان دارم

برای آبروی کشور دارا چه می ماند

که در وی حکمران از دودمان ترکمان دارم

علی را روشنی بک دیده در تاریکی از کوری

بگو از کوری جهل آی بیرون تا عیان دارم

روان شاه اسماعیل عارف شاد بادا من

عقیده ی پاک آن شاهنشه خلد آشیان دارم





زنده باد عارف قزوینی
پاینده باد عارف
کسی که در وصیت نامه اش نوشت :

من سراسر بهشت رو با یک وجب از خاک ایران عوض نخواهم کرد !!!!
+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 20:6  توسط آرش (حامد ) حسینی خواه  | 

بهای در !


این روز ها خیلی به این سروده ی سایه می اندیشم ...


بگذار تا ازین شب دشوار بگذریم

آنگه که چه مژده ها که به بام سحر بریم

رود رونده سینه و سر می زند به سنگ

 یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم

لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت

 خون می خوریم باز که بازش بپروریم

ای روشن از جمال تو ایینه ی خیال

 بنمای رخ که در نظرت نیز بنگریم

 دریاب بال خسته ی جویندگان که ما

 در اوج آرزو به هوای تو می پریم

 پیمان شکن به راه ضلالت سپرده به

 ما جز طریق عهد و وفای تو نسپریم

 آن روز خوش کجاست که از طالع بلند

بر هر کرانه پرتو مهرش بگستریم

 بی روشنی پدید نیاید بهای در

 در ظلمت زمانه که داند چه گوهریم

 آن لعل را که خاتم خورشید نقش اوست

 دستی به خون دل ببریم و بر آوریم

 ماییم سایه کز تک این دره ی کبود

 خورشید را به قله ی زرفام می بریم



مادرم میگه که تو همیشه شانست در زمینه دوست خوب بوده !

اینکه می گم به این سروده فکر می کردم واسه این بود که واقعا دوست هام و رفیق هام ، بهترین های زمانه ان ! فقط چون همه جا ظلمت هست ، بهای این در های گران بها معلوم نمیشه

...


+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 13:53  توسط آرش (حامد ) حسینی خواه  | 

مهر !


به نظر من زیباترین واژه ای که در زبان پارسی وجود داره " مهر " هست

شاید هم زیباترین واژه ی دنیا !

درسته که دکتر شریعتی می فرماید که دوست داشتن از عشق برتر است ، اما به گمونم مهر از همه برتر باشه و شاید هم والاترین ویژگی یک فرد مهر ورزی باشه ...

یادمه در یکی از سروده های زنده یاد مشیری می خوندم که ( به این مضمون ! )

جناب دکتر ! بیماری که نزد تو میاد برای درمان ، بیشتر از دارو ، به لبخند و مهر تو نیاز داره !

و الان که فکر می کنم می بینم چقدر این سراینده ی بزرگوار درست فهمیده و بیان کرده ...

یه دوست عزیزی همه ش به من می گفت : از محبت خار ها گل میشود ، اما الان حس می کنم معجزه ی مهر از همه بیشتر باشه

نمی تونم از مهر تعریف دقیقی بکنم ، اما حتما شما می فهمید که منظورم از مهر چی هست !

با اینکه دیشب اصلا نخوابیدم و برای امتحان بیدار موندم ، اما امروز عصر یکی از بهترین روز های زندگیم شد !

اتفاق خیلی ساده ای بود !

امروز که رفتم کلاس سنتور و درس مقدمه ی شور از استاد پایور رو زدم ، استادم از نحوه ی اجرام راضی بود و گفت برو پی درس بعدی !

درس بعدی من " دل شکن " از مرحوم اکبر محسنی بود ، اکبر محسنی خالق الهه ی ناز جاودان ...

خلاصه من با اینکه خیلی خوب یاد نداشتم ، آغاز کردم به نواختن که دیدم استادم تمبک رو برداشت و با من شروع کرد به هم نوازی !!!

این نخستین بار بود تو زندگیم که با کس دیگه ای هم نوازی می کردم ! تازه با چه کسی ؟!

استادم !

اولش که واقعا خجالت کشیدم ، خواستم مضراب رو زمین بذارم و بگم استاد من در حدی نیستم که بخوام با شما هم ساز بشم ، اما استادم ادامه داد و من هم با پر رویی تمام رفتم جلو !

تازه بعد درس " رسوای زمانه " از همایون خرم رو هم که جداگانه یادگرفته بودم ، باز با تمبک استادم اجرا کردیم !

خلاصه این شاید یکی از بهترین روز های زندگیم بود ! تجربه ی بسیار نویی بود

خصوصا افتخار هم نوازی با استاد گرامی م

این مهری که استاد در حق من کرد ، با اینکه اصلا لیاقتش رو نداشتم ، آنچنان من رو هیجان زده کرده که از عصر دور خودم می چرخیدم و برای همه این داستان رو تعریف کردم !

مثل بچه ها ذوق زده شده بودم !

واقعا یه لبخند استاد ! یه مهر استاد ، چطور روی آدم تاثیر میذاره و از خود بی خود می کنه


....



پی نوشت :

دو ترانه ای که توی متن نوشتم رو دانلود کنید و لذت ببرید

رسوای زمانه : http://www.mediafire.com/?2inmmbnjyjm

دل شکن : http://www.4shared.com/get/-saKBld1/Del_Shekan.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 21:52  توسط آرش (حامد ) حسینی خواه  | 

....


این کامنتی بود که چند روز پیش یه ناشناس گذاشت :

"از این مطالب کپی پیست که تو بلاگت میاری می خوای چیو ثابت کنی؟؟آی!من یه آدم فرهیخته م که در کنارش شیطونم هستم؟؟؟و خوب!البته درسمم بد نیست!‏
چرا خودت نیستی؟؟ یا خودت همین قدر مزخرفی!!!‏ خسته کننده و معمولی که ادعای باحالیم داره!!!‏ به خدا دوتا جیغ بکشی و تو بلاگت بزنی عشق تره!!!‏
واقعا نمی فهمم چی می تونه این بلا رو سر یه آدم بیاره که این طوری خودشو دور بزنه و مشتی ملت رو الاف کنه!!‏ "


من پاسخی ندادم ، البته نداشتم که بدم ،

فقط برام یه سوال بوجود اومد ،

نمی فهمم چی باعث میشه یک نفر اینطور سخن بگه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 12:23  توسط آرش (حامد ) حسینی خواه  | 

روح ایران ، مشتی خس و خار !


درود بر دوستان و یاران گرامی

امروز می خام یه ذره در مورد روح ایران که در تن من و شمایی جاری هست صحبت کنم ...

همه می دونن که شرقی ها ، خیلی احساساتی هستند و گاهی بعضی ها این احساسات شدید رو مغایر با منطق و خرد دونستند که البته اشتباهه !

برای من روشن نیست که چرا اینقدر شرقی ها احساساتی هستن ، و البته منظور من از شرقی ها بیشتر ملت ایران و هند هست ...

شاید یکی از دلایلش موقعیت های خاص جغرافیایی باشه ، کم آبی باشه ، بلایای طبیعی باشه  ،

چیزی که هست در مورد میهن گرامی ما ، که من مطمئنم هیچ کشور و ملتی تا حالا اینقدر مصیبت و بلا ندیده که ما دیدیم و شاید این یکی از مهم ترین دلایل زیادی احساسی بودن و یا بی منطق بودن ما باشه ...

اما حالا قصد دارم یکی حادثه هایی که اتفاق افتاد و مخصوصا به این ویژگی ما ارتباط داشت رو بیان کنم ...

قضیه خس و خاشاک و آقای احمدی نژاد رو دیگه خاجه ی شیراز هم می دونه ، منم ترجیح میدم این قصه ی تلخ رو دوباره از سر نگم ،

فقط یادمه که این صحبت که هنگام ظهر پیروزی و جشن ایراد شد ، شب ایشون به تلوزیون اومدن و گفتن که منظورم به رای دهنده های آقای موسوی نبوده و منظورم دشمنان ملت ایران و اجنبی ها هستن و ....

اما ایرانی ها به خودشون گرفتند و اگر چه آقای احمدی نژاد عذرخواهی کرد ، اما اثری نکرد و این سخن در هر محفلی دهن به دهن می چرخید و خون های ایرانی ها به جوش میومد ...

و چه تصنیف هایی که برای این یک کلمه حرف که ساخته شد ، حتما شنیدید ،

اما از همه جالب تر تصنیف استاد شهرام ناظری بود که به تصنیف خس و خار معروف شد ،

خب من میخام در باره این تصنیف و روح ایرانی صحبت کنم !

قضیه اینه که استاد پژمان طاهری ، از میهن دوست ترین آهنگ ساز های این مرز و بوم ، در سال 84 یا 85 تصنیفی رو با شعر فریدون مشری به نام " ایران کهن " با صدای استاد ناظری ضبط می کنن  ،

به دلایلی این آلبوم که کار مشترک ایشون و آقای ناظری بود منتشر نشد ، اما این آهنگ پخش شد در نت ...

پس تا اینجا فهمیدین که نام اصلی اثر ، ایران کهن هست و سال ساخت اون 84 ، یعنی چهار سال تا انتخابات فاصله داره

اما مضمون این شعر چیه و چه ربطی به خس و خار داره  ،

من در دیوان آقای فریدون مشری که نگاه می کردم ، این غزل فوق العاده زیبا رو در سالی که خرمشهر در اشغال تازیان بود سروده اند و نام غزل هست ، " یک نفس تازه "

بیت آخر غزل این هست :

مشتی خس و خارند به یک شعله بسوزان

بر ظلمت این شام سیه فام سحر شو

...

خب حالا که کاملا در جریان این غزل و آهنگش قرار گرفتید ، قضاوت کنید

شعری مربوط به دوران جنگ ، با نامی دیگر ، و حتی مضمونی که داره خس و خار ها تازیان خطاب می کنه که ایران رو اشغال کردن ، در حالی که مخاطب خس و خار آقای احمدی نژاد کس دیگری بود ...

اما ایرانی ، ایرانیه !

با یک سخن بر انگیخته میشه و غیرتی و می بینید که تصنیفی که در دنیای دیگری هست رو با مسائل خودش در آمیزه و این تصنیف به خس و خار مشهور میشه و روزی هزار بار از هر جایی شنیده !

دلم برای خودمون می سوزه ! چه به سرمون اومده که به این روز افتادیم !

از این وبلاگ فقط یک نتیجه میشه گرفت :

ایرانی مظلوم بوده و است ....


حالا بعد از این سخن های بیهوده ، این غزل فوق العاده رو از فریدون مشری بخونید  :






ای خشم به جان تاخته ، طوفان شرر شو

ای بغض گل انداخته ، فریاد خطر شو

ای روی بر افروخته خود پرچم ره باش

ای مشت برافراخته ، افراخته تر شو

ای حافظ جان وطن از خانه برون آی

از خانه برون چیست از خویش به در شو

گر شعله فرو ریزد بشتاب و میاندیش

ور تیغ فرو بارد ای سینه سپر شو

خاک پدران است که دست دگران است

هان ای پسرم ، خانه نگهدار پدر شو

دیوار مصیبت کده ی حوصله بشکن

شرم آیدم از این همه صبر تو ، ظفر شو

تا خود جگر روبهکان را بدرانی

چون شیر در این بیشه سراپا جگر شو

مسپار وطن را به قضا و قدر ای دوست

خود بر سر این ، تن به قضا داده ، قدر شو

فریاد به فریاد بیافزای که وقت است

در یک نفس تازه اثرهاست ، اثر شو

ایرانی آزاده جهان چشم به راه است

ایران کهن در خطر افتاده ، خبر شو

مشتی خس و خارند به یک شعله بسوزان

در ظلمت این شام سیه فام ، سحر شو


پی نوشت : با صدای استاد ناظری دانلود کنید :

http://wwا

www.4shared.com/file/123100214/66fd5b20/nazeri_irane_kohan1.html


این اثر رو با اجرای حماسی تر سهراب پورناظری گوش کنید :

http://rapidshare.com/#!download|361dt|291356510|Cry_of_Freedom_________________________.mp3|10733

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 14:18  توسط آرش (حامد ) حسینی خواه  |